هر چه گشتم درین شهر نبود اهل دلی
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام یا علی یاد اوری خاطرات شیرین گذشته که دیگر نیست تلخ ترین شیرینی دنیاست گاهی حرف دل در واژه معنا نمی گیرد تنها سکوت می کنم حرف دل مرا به هنگام تنهایی در زیر نم نم باران می شنوی خواهی شنید خواهی شنید به حرف های دلم نیشخند نزن غصه دارد غصه دارم من دلی شکسته دارم + روزی خواهم رفت نزد سهراب سیبی در دستان من سیبی در دستان سهراب پایان نمایش نامه ی دنیا خنده برای عموم آزاد است علی تنهاترین یا علی در شعاع ضجه ی من ھیچ جنبنده ای نیست تا بپرسد این صدای چیست + تو را دیده ام که مثل ایینه رو به تنهایی نشسته بودی یا علی چقدر دوستت دارم ! آنقدر که . . . آنقدر به تو مشتاقم که ای کاش بارانی می شدم برایت + نگین دنیا دو روزه یا علی بنام یگانه هستی عالم سلام دوستان خوبم امروز ١٣٨٩/١١/٢۴ چهل و چهارمین سالروز درگذشت فروغ فرخزاد. بیادش و برایش می نویسم فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران متولد شد.کود کیش در نور وعروسک نسیم و پرنده روشنی و آب گذشت.به مدرسه رفت و درس خواند این ایام-ایامدرس خواندن –چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک نسیم و پرنده و روشنی و آب بگذرد اما باز هم هرچه بود لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و باز خاطره انگیز و حسرت بار پیوند سست دو نام از هم گسست: + یادش گرامی + برای شادی روحش ... + گوشه ای از خاطرات مرحوم فریدون فروغی که در مورد خواهرش نوشته رو در اختیار دارم اگر مایل به دریافتش هستید با کمال میل تقدیم می کنم. موفق باشید علی تنهاترین یا علی من در سراسر طول مسیر خود جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ و چند رفتگر که بوی خاکروبه و توتون می دادند و کشتیان خسته خواب الود با هیچ چیز روبه رو نشدم افسوس من مرده ام وشب هنوز هم گویی ادامه ی همان شب بیهوده است. هایده ی عزیز رهاییت مبارک + بهار خونه بوی دیگه داره هوای خونه همیشه بهاره روحت شاد یا علی ای حرمت مرجع درماندگان دور مران از در و راهم بده لایق وصل تو که من نیستم دل به یک لحظه نگاهم بده + یا الله + کجای شب پنهان شوم کجای این عاشق شکن علی تنهاترین یا علی از این تکرار بیهوده دلم تنگ است چه تنهایی غمگینی و به فردا دلخوشم شاید فردا روز عاشق شدن باشد از عشق برایت گفتم پرسیدی عشقت کیست برایم نوشتی یک مقدس ترین عددهاست برایت می نویسم یک در عشق من بی معناست عشق من خدایم مرا آفرید و مقدس گرداند عشق من مادرم مرا زایید و پرورش داد عشق من پدرم زیباترین جمله ی دنیا را برایت می نویسم بابا آب داد بابا نان داد عشق من برادرانم همانند کوهی در پشت یکدیگر عشق من عشقم که مرا از یاد برد که مرا به زوال کشید که مرا عاشق خود کرد عشق من دوستانم که برایم تکیه گاهند در روزهای نبودن عشق من تنهایی من که مرا با خود آشنا کرد که مرا رسم زندگی آموخت عشق من تمامی کسانی که از دست دادمشان و شاید مدتهاست که بر سر مزارشان هم نرفته ام - خاله ام که برایم مادرم بود و عشق من عشق اهورایی-عشق شیرین به فرهاد-عشق خسرو به شیرین + ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت + و اما ما انسانها چه موجودات به مهر و مرده ای هستیم که تنها به خاطر دم و بازدمهایمان در گورمان نمی گذارند + جهت شادی تمامی عزیزانمان که خاطراتشان تنها بهانه ای برای یادشان است من یقرا فاتحة من الصلوات علی تنهاترین یا علی اگر کسی بود که چشم می داشت اگر چشمهایش مرا می دیدند در نگاهش می مردم اگر کسی بود که دستهایش را به من می سپرد جانم را فدای دستانش می کردم اما چه بگویم هنگامی که نه آفتاب میتابد و نه باران می بارد سردم است تشنه ام لحظه هایم پر می شود ازین اگرها ازین کاش ها برای من بنویس از با من بودن برایت می نویسم دوستت دارم برای همیشه فراموشم نکن علی تنهاترین یا علی + از همتون ممنونم برای بودن هاتون بهترین دوستای من هستین سلام از همه شما دوستان عزیزم به خاطر تمامی بودن هاتون ممنونم دیگه فرصتی نمونده برام مرد سفر شدم همیشه در یاد و خاطرم زنده می مانید اما فراموشم کنید شاید رفتنم راهی باشد تا بتوانم تنهایی را که داشت به فراموشی سپرده میشد باز یابم فصل بد خاکستریم تسلیم و بی صدا شکست موفق و سلامت باشید دوستان من همیشه به یاد شما علی تنهاترین یا علی به این صفحه کاغذ نگاه کن می بینی مچاله شده بازش کن می بینی یک نقطه روی صفحه هست نقطه ای در پایان یک جمله کوتاه می بینی نقطه پایان من را + من به پایان می رسم از کوچ تو + با من امشب چیزی از رفتن نگو علی تنهاترین یا علی اگر میخواهی بیایی بیا من حرفی ندارم اما فراموش نکن که باید دیواری دور خودت بکشی و میان دیوار تنها زندگی کنی تنهایی را حس کنی من سالهاست که این کار را میکنم و میترسم که تو نتوانی. سکوت-سکوت-سکوت یا علی سلام دوستان عزیز امروز سالگرد درگذشت هنرمندیست که به فراموشی شپرده شده من وظیفه خودم دونستم تا از این هنرمند بزرگ یادی کنم و این متن رو برای شما نوشتم تا او را بیشتر بشناسید گرچه دیگر در میان ما نیست. اما متاسفم برای آن دسته از انسانهای کوته فکر که به مقبره وی بی احترامی کرده اند، تنها به جرم آزادی . فریدون فروغی چهارمین وآخرین فرزند خانواده ی فروغی در تاریخ ١٣٢٩/١١/٩ درتهران متولد شد. فاتحه ای برای هنرمندی که تنهایی را برگزید. روحش شاد علی تنها ترین یا علی برای سفر باید قایقی بسازم دریا هم رام من شده است همه چی دم از یک سفر آرام و سریع میزند نه تو را با خود نخواهم برد قایق من تنها گنجایش تنهایی نازک من را دارد تنها برای آرامشم دعا کن تنهایم بگذار (بی تو می میرم) نه نترس سفر نخواهم کرد به پایان خواهم رسید حواسم هست علی تنهاترین یا علی (دیگر گلی در باغچه اتاقک تنهاییم نمانده) روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مرد. اما می خواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم . هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم ، همین. مرگم را با تو چه کس میگوید شاید عاشقانم نیمه شب شاخه گلی بر گور غمناکم بنهند به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من + شاید دمی دیگر درین زندان دنیا و درین مسلخ تن بمانم اما در واپسین لحظات خویشم + تو میخندی حواست نیست من اروم میمیرم + ..... یا علی نیامدنت را به فال نیک می گیرم + شاید این آخرین باره ... سلام به دوستان عزیزم عید سعید فطر رو به همه شما عزیزان و خانواده محترمتان تبریک عرض میکنم و براتون ارزوی موفقیت و سلامتی میکنم و امیدوارم همیشه زیر سایه خانواده به خوبی و خوشی زندگی کنید. این بنده حقیر رو فراموش نکنید دوستدار شما علی تنهاترین یا علی سر به آری دست هایت را ببین! دلم گرفته خیلی با همدیگه راز و نیازی داشتیم دارم یخ میزنم + بی معرفت سردمه پر از هوسم هوس تو + بیا لمسم کن you can run you can hide but you can not escape my love + i need your love for live for ever حیف نمیشه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه + نعره ای نمونده واسم فقط اشکهام مونده که اونهام یخ زدن و هرازگاهی بغضم اونها رو آب میکنه و این تکرار منه منو با یه بوسه ببر تا ستاره + هوای تو هنوزم به سرم هست عشق به شکل پرواز پرندست عشق خواب یه آهوی روندست من رائری تشنه زیر باران عشق چشمه آبی تلخ و کشندست من میمیرم از این آب مسموم اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زندست من میمیرم از این آب مسموم مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرندست + تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار برای زنده بودن دلیل آخرینم باش شب عاشقونه من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو میگذشتم وقتی از غربت چشمات مینوشتم بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود + اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردم خودم تنها تنها دلم چو شام بی فردا دلم چو کشتی بی ناخدا به سینه دریا دلم تو ای خدای مهربان تو ای پناه بیکسان به سنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم تو هم بورو ای بی وفا مبر بر لب نام مرا دل تنگم بیگانه شد نمی خواهد دیگر تورا نشان من دیگر مجو حدیث دل دیگر مگو دلم شکسته زیر پا نمیخواهد دیگر تورا تو ای خدای مهربان تو ای پناه بیکسان به سنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم چو شیشه مینا دلم + سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی تو خراب من الوده مشو غم این پیکر فرسوده مخور قصه ام بشنو و از یاد ببر بهر من غصه ی بیهودن نخور تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم تو به هر جا در پناهی من به دنیا بی پناهم تو طلوع هر امیدی من غروبی نا امیدم تو سپید و دل سیاهی من سیاه دل سپیدم تو که نیستی از خودم بی خبرم کی بیاد و کی بشه همسفرم دل من از تو جدا نیست این هوا بی تو هوا نیست چی بگم از کی بگم واییییییییی دیگه غم یکی دوتا نیست تو که نیستی از خودم بی خبرم کی بیاد و کی بشه همسفرم دستم از دست تو دور این شروع ماجراست روز و شب هفته و ماه قصه های غصه هاست بودن اینجا که منم مرگ بی چون و چراست همه چی از بد وخوب قصه رنگ و ریاست تو که نیستی از خودم بی خبرم کی بیاد و کی بشه همسفرم + دل من از تو جدا نیست یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جزین هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جزین تکرار پی در پی تکرار من در من مگر از من چه می ماند + بودنت یک جور و نبودتم جور دیگه ازارم میده حداقل بگو دوست دارم اما اینم ازم دریغ میکنی. ان شب که گفتی باورم کن با تو می مانم دلواپسی های من از صبح فردا بود دل بریدم از تمام زندگی در تو گم گشتم به نام زندگی با تو بودن شد برایم هر نفس معنیه ناب کلام زندگی اوج خواهش های تو اما کشید عاقبت ما را به کام زندگی به نام زندگانی حرامم شد جوانی به نام زندگانی حرامم شد جوانی چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود ارام شکستن با آن که همچون اشک غم/ بر خاک ره، افتاده ام من ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو شب و از من گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی یاور همیشه مومن تو بورو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم وقتی شب، شب سفر بود توی کوچه های وحشت وقتی هرسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه ی شب تپش حراس من بود وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی برام از روشنی گفتی حلقه شبو دریدی یاور همیشه مومن تو بورو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من مقصدت هرجا که باشه هرجای دنیا که باشی اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بیریای من بود یاور همیشه مومن تو بورو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت داریوش اقبالی آنچه نامش را عشق گذاشتم در من نه انتظار و نه امیدی امید بازگشت تو بی حاصل من از تو بی نیاز تر از مردگان گور دیگر مبخش بر من احساس دوست داشتن جاودانه را آیا در این دنیا کسی هست بفهمد + هر چه گشتم درین شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی من دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است پرنده مردنی است .
فروغ فرخزاد + پرواز را به خاطر بسپار زندگی مارو به ناچار دچار خود میکنه + ای کاش راه سومی داشتم من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم
فریدون مشیری از خود به خود و از خود به دیگری و از خانه به خانه و از شهر به شهر و از کشور به کشور رجوع می کنم در پی ازادی در ازادگاه اندیشه ام و افسوس که این مفهوم بلند فقط در غالب لغتی پیچیده شده است قفس من تن من و زندانم خانه ام و زندانم شهرم و زندانم کشورم و زندانم جهانم و ازادیم مرگم این جا که از نگاه حریصانه مملو است
به « وجود » حسادت می کنم که همیشه با توست
ھمیشه با بیزاری ھایم به زور ھمنشین بوده ام
< وجود > که ھمیشه با من است !
اگر فصلھا را با شانه ام عوض می کنی
بیا بر دار تا گوری بیاندیشم برای پایانم
تو ! می توانی تا ابدیت گریه کنی
شانه ھایم از جھان صبور ترند !
آن روزها رفتند آن روزهای برفی خاموش کز پشت شیشه در اتاق گرم هر دم به بیرون خیره می گشتم پاکیزه برف من چو کرکی نرم آرام می بارید. بعد از تمام کردن دوران دبیرستان به هنرستان نقاشی رفت و در همین زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمی بیشتر ادامه داد و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد((من وقتی 13یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچوخت چاپ نکردم .))
در 16سالگی با پرویز اپور ازدواج کرد و راهی اهواز شد در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر شده بود و این چیزی بود که به مذاق زندگی خانوادگی خوش نمی آمد سال بعد صاحب پسری شدبه نام ((کامیار)) و سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود جانب شعر را گرفت از شوهرش جدا شد و از خانه اش دور شد .
دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را
به خاطر دلبستگی به شعر از زندگیش از فرزندش جدا شده بودو اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود.
در سال 1331 اولین مجموعه شعرش با نام اسیر منتشر شد
در سال 1336 دومین مجموعه شعرش با نام ((دیوار)) و در سال1338 کتاب عصیان را منتشر کرد:دو تجربه از آخرین تجاربشاعری که سعی می کند فضای خاص شاعری خودش را بیابد((دیوار و عصیان در واقع دست و پا زدنی مأیوسانه در میان دو مرحله زندگی است.
در سال 1341 کتاب تولدی دیگر را انتشار کرد کتابی که با آن فروغ نشان می داد زبان خاص خودش را یافته است و سرودنش از نو متول شده است .
فروغ هنگامی که بیش از 23 سال نداشت در شهریور 1337 به کارهای سینمایی جلب شد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت. اولین کار فروغ پیوند فیلم(( یک آتش)) بود
فروغ در آستانه فصلی سرد فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله است آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست:
آن روزها رفتند
آن روزهای مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدهام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ سر انجام در سن 33 سالگی در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد ودر روز چهارشنبه 26 بهمن هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند برف شروع به باریدن کرد و آن دو دست جوان زیر بارش یکریز برف مدفون شد:
وپیش از این خود درباره مرگش سروده بود:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزه دیروزها
((سهراب سپهری))
شعر فروغ سرنوشت او بود همانطور که مرگ سرنوشت هملت است شعر دایره ای خالی است که شاعر با وجود خود آن را پر می کند و فروغ آنچنان فضای شعرش را از خویشتن خود آکنده است که شعرش با اسمش برای همیشه مترادف است و مثل اینکه دیگر شاعر نیست و فقط شعر وجود دارد.
ولی او راه خود را سپرده و رفته است آن هم در سنی که می توانست همه چیز را در اوج جان دهد.
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این دیوانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او ر ا ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا منزل کجا؟مقصود کجا؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دوست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه آری این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست،کیست؟
اودرزمینه ی موسیقی هنرمند کاملی ست .زیرا علاوه بر خوانندگی ،در نواختن گیتار،پیانووارگ مهارت خاصی داشته است و به کار آهنگسازی وترانه نیز می پرداخته است.
اوتنها پسرخانواده بودو سه خواهر به نامهای (پروانه،عفت وفروغ ) داشته است. فتح الله فروغی ، کارمنداداره ی دخانیات بود،که در تنهایی خود به سرودن شعرونواختن تارمی پرداخت واز مالکان بزرگ روستای نراق ـ مابین قم وکاشان ـ به شمار می آمد .
فریدون فروغی ،در سال ١٣٣۵ ودر شش سالگی ،تحصیل را آغازکردوعاقبت درسال ١٣۴٧ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت وپس از آن دیگرتحصیل رارهاکرد .
فریدون فروغی ، موسیقی را بدون داشتن استاد ویا معلم فرا می گیرد وباتوجه به کارهای راک ومخصوصا (ری چارلز) به تمرین ویادگیری می پردازد .
درسن ١۶ سالگی ،باهمراه ساختن گروهی نوازنده با خود موسیقی را به صورت جدی شروع می کند ودر مکان های مختلف به اجرای ترانه ها وآهنگ های روز فرنگی و به خصوص موسیقی (بلوزغربی) می پردازد وتا سن ١٨ سالگی کارخودرا به همین صورت ادامه می دهد .
در همین ایام عشق ودلدادگی اورا گرفتار می کند،اما در ناباوری کامل ،پس ازمدتی متوجه غیبت عشق خود می شودوقلب گرفتار او در تب وتاب عشق می سوزد وفریدون جوان ،مدتی دست از موسیقی می کشد. پس ازمدت کوتاهی کناره گیری ،درسال ١٣۴٨ صاحب کاباره ی کازبا،ازفریدون وهمراهانش دعوت به شروع فعالیت در شیراز وکاباره ی خود می کند وفریدون نیزبه خاطرتسکین قلب مجروح خود این دعوت را می پذیردوبه شیراز می رود و رونق کاردرشیراز باعث ماندگاری گروه درآنجا می شود.
درسال ١٣۵٠،خسروهریتاش ،کارگردان فیلم (آدمک) درتلاش برای پیدا کردن خواننده ای تازه نفس بود که فریدون فروغی توسط دوستی مشترک به او معرفی می گردد و بایک بار زمزمه ی ترانه خسروهریتاش متوجه می شود که شخصی را که به دنبالش بوده ، یافته است وترانه ی آدمک وپروانه ی من توسط فروغی اجرا می شود و چندی بعد این ترانه در صفحات ۴۵ دور ،درصفحه فروشی های معروفی چون آل کوردوبس ، پاپ ،دیسکو،بتهوون وپارس عرضه می گردد،این دوترانه گل می کند و برسر زبان ها می افتد .
بعدازگذشت مدتی (فرشید رمزی) کارگردان برنامه ی شوی تلویزیونی (شش وهشت) بافریدون فروغی قرارداد می بنددوفروغی درسال ١٣۵١ بعداز پنج سال مشابه خوانی ،آثارری چارلز را کنارگذاشته وکارش را درتهران شروع می کندواین همکاری باعث تولد آثاری چون زندون دل وغم تنهایی می گردد که ترانه ی زندون دل فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می کند. درهمین سال توسط یکی ازدوستانش با گلی فتوره چی آشنا می شود و این آشنایی منجربه ازدواج آن دو می گردد.
درسال ١٣۵٢ فروغی ترانه ی تنگنا را برای فیلم (امیرنادری) اجرامی کند ودرهمین سال به اجرای ترانه هایی چون نیاز (ترانه یی از شهیار قنبری) وهوای تازه دربرنامه ی رنگارنگ می پردازد.
درسال ١٣۵٣ فروغی به علت عدم تفاهم روحی وفکری از همسرش جدامی شود.
و در همین سال اوکه رفته رفته ،هنرمند قابلی گشته بود اقدام به جمع آوری آثارخود می نماید و اولین آلبوم خود را با نام نیاز به بازار عرضه می کند.
دومین آلبومش رابا نام (یاران) درسال ١٣۵۴ به بازار عرضه می کندو در همین سال به علت اجرای ترانه ی (سال قحطی ) از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال ممنوع الصدا می شود .
درسال ١٣۵۶ ،پس از اعلام فضای باز سیاسی توسط رژیم، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود را با نام (سال قحطی) به بازارعرضه می کند .
دربهمن ماه همین سال پدرش در اثر بیماری ذات الریه از دنیا می رود وفروغی را سوگوار می نماید.
درسال ١٣۵٧ ، باوخیم شدن اوضاع سیاسی ایران ،فروغی اعتراض خودرا به اوضاع کشور با انتشارآلبوم (بت شکن) اعلام می دارد ودرهمین سال ترانه ای به نام روسپی را اجرا می کند که هرگز مجوزپخش نمی گیرد.
درسال ١٣۵٨ ،بعدازانقلاب ،فروغی درایران می ماند وکنسرت اجرا می کند که ترانه های این کنسرت را درآلبوم (فریدون فروغی درآغازی نو) جای می دهد و ازدلایل خواندن این آلبوم به این نام ترانه های ریتمیکی مانند حقه وشیاد می باشد.
بعدازانتشاراین کاست ،درسال ١٣۵٩ فروغی ترانه ی باردبستانی را برای فیلم (ازفریاد تا ترور)به کارگردانی منصورتهرانی اجرامی کندوبعدازآن ترانه ی کوچه ی شهردلم.
درسال ١٣۶٠ چندترانه ی خودرا همراه باچندترانه از کوروش یغمایی درآ لبوم سل جای می دهدودرمابین سال های ۶٠ و۶١ آهنگ چهارقسمتی (چرانه؟ ( رامی سازد واجرا می کند.
اما رفته رفته مهرسکوت برلبان اوسنگینی می کند،پس ازآن تنها خاموشی وتنهایی ست که می ماند، ایجادممنوعیت کاری انگیزه ای برای فعالیت دوباره ی فروغی نمی گذارد. دراین سال ها تنها یاراوخلوت وگوشه نشینی ست وعلی رغم فشارهایی که این سکوت طولانی براوتحمیل می کند هرگز تن به ترک وطن نمی دهد.
فروغی بااین شرایط عذاب آور به زندگی ادامه می دهد ودراسفندسال١٣٧٢ باخانم سوسن معادلیان آشنامی شودودرخرداد ١٣٧٣ باهم ازدواج می کنند.ازدواج با سوسن معادلیان موجبات تحولی مثبت را دراو فراهم می آورد واو دوباره فعالیت خودرا از سرمی گیرد،شعرمی گوید،آهنگ می سازدوشروع به تدریس گیتار،ارگ وپیانومی کند.
دراسفندماه سال ١٣٧٧ موفق به برگزاری کنسرتی درتالار حافظیه ی کیش می شود،پس از ۴ روزبرگزاری کنسرت در کیش ،به تهران می آید وعلی رغم درخواست شهرستان های دیگر برای برگزاری کنسرت ،بااین کارموافقت نمی شودوفروغی درتابستان ٧٨وپائیز٧٩ دوباره به کیش بازمی گردد وبه اجرای برنامه درهتل آنای کیش می پردازد .
درسال ٧٩ برای تیتراژپایانی فیلم (دختری به نام تندر) قطعاتی از شاعران معاصررا می خواند وامیدوار می شود که بتواندمجوز کارهایش رابگیرد ودرانتظاراکران فیلم می ماند.
پس از اینکه از گرفتن مجوز ناامید می شود گوشه نشینی را برمی گزیند ودرروزجمعه سیزدهم مهرسال ١٣٨٠ خودراازچنگ این دنیای بی عشق می رهاند وبه گفته ی شهیارقنبری : فریدون فروغی را فراموشی وخاموشی کشت.
اینک ما می نویسم ازاو،آثارش رادربازارموسیقی می یابیم وحتی فیلم مستندی اززندگی اووگوشه ای ازکنسرتهایش ،کتاب او،ولی حالا چرا؟
نوشداروپس از مرگ سهراب،حالا که اورفته ،ویژه نامه ای برای او،وهمه چیزازاو حالا که دیگراونیست!
اورفت وبه گمانم قسمتی از موسیقی راباخودبرد،اورفت که شایددردنیای دیگر دغدغه ی خواندن ونخواندن ،گفتن ونگفتن رانداشته باشد .
وحالا ما می دانیم که خیلی دیرترازآنچه که باید، به اورسیدیم واورادرمیان دنیای از تیرگی ها به دست فراموشی سپردیم.
دیگر ازافسوس برای رفته ها وگذشته ها برای ما سودی نخواهد داشت.
ازچاله های پوک افسوس چاره ای به جزگذشتن نیست ای عزیزی که گوشه ای از وسعت اوراخواندی تنها کاری که از من وتو برای او بر می آید چیزی نیست جزفاتحه ای برای آرامش روح او در دنیای دیگر .
از کجا معلوم
که می آمدی و خنده هایت
شبیه خنده های نامردان نشده بود؟
از کجا
که می آمدی و دست هات
به جای بوی نوازش من در خواب
بوی اسکلت هایی که هنوز نمرده اند نمی داد؟
به نیامدنت ادامه بده
شبی که رفتی
حسابی ماه بودی
از کجا که شبی که خدایی نکرده برمی گردی
ماه را زیر قدم های تند هوس آلودت
شکنجه نکرده باشی؟
+ نبینم این دم رفتن تو چشمات قصه میشینه
سر به نه
سر به تاسف
تکان نده
سر به سرم مگذار
من به تماشای تکان های لب هایت محتاجم
حرف بزن
دلم را ریخته ام کف دست هات
و قرار است همین پاییز
دوباره سامان بگیرد
هوس بوسه هایی که به هم بدهکاریم
اگر بگذاری.
باید ویرانش کنم
با خودم
این من و خانه یخ زده را
![]()
با آن که هر شب ناله ها/ چون مرغ شب سر داده ام من
در دل ندارم هوسی/ چشمی ندارم به کسی/ آزاده ام من
یارب چو من افتاده ای کو؟/ افتاده آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی!
گلبانگ مستی آفرین/ همچون رهی سر داده ام من
مرغ شباهنگم/ ولی در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر/ مانند جام باده ام/ آزاده ام من
هوسی است زود گذر
شهوتی است بی پایان
آنکه او را معشوق خواندم
صیادی است بی رحم
شکارچی است بی رحم
من در این قصای خانه جهان محکومم
تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع
من در این زندان تنهایی اسیرم
تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

و عشق کهنه غماریست که با ان در ستیزم
هم ازش دوری می کنم و هم بی عشق زندگی بی معناست
مانده ام درین دوراهی
یک عشق ناشناخته مى خواستم، و نیست
| Design By : Night Skin |

